sofantastic*جذاب

 دوست داشتم آواز بخوانم اما نمیتوانستم.آن شب دیرتر از زمان معمول وارد ساختمان شدم وسعی کردم طوری راه بروم تا آرامش همسایگان به هم نخورد.اما پس از بالا رفتن از طبقه ی اول،در طبقه ی دوم متوجه مرد مشکوکی شدم که در راهرو ایستاده بود و ناگهان به جای جیغ کشیدن و سر و صدا راه انداختن تصمیم گرفتم تنها آوازی را که بلد بودم بخونم(هنگامی که از میان طوفان میگذری،سرت را بالا یگیر و از تاریکی ترس نداشته باش)و ادامه دادم(...سرت را بالا بگیر و نگران نباش به تنهایی راه خواهی رفت .به راهت ادامه بده.به راهت ادامه بده.سرت را بالا بگیر و از تاریکی ترس نداشته باش...) به آپارتمان خود رسیدم.در باز و به سرعت قفل کردم و خوابیدم.صبح روز بعد زیر درب ورودی متوجه تکه کاغذ مچاله ای شدم.در کاغذ نوشته شده بود:

(سلام.می بخشید دیشب ترساندمتان. من شمارا اصلا نمیشناسم،اما بابت آوازی که دیشب برایم خواندید بسیار متشکرم.زمانی که شما وئارد ساختمان من فقط و فقط به خودکشی فکر میکردم اما آواز ناگهانی شما سکوت ئو ترس زهن مرا تبدیل به امید و شادی کرد و از فکمری که در سرم بود منصرف شدم ومی خواهم با امیدی تازه در قلبم به زندگی ادامه دهم.از صدای نجات بخش شما متشکرم.)

                                                                         رابرت

 

+نوشته شده در سه شنبه 14 آذر 1391برچسب:رابرت,اعتماد به نفس,امید,داستان,داستان کوتاه,داستان آموزنده,ساعت10:53توسط maryam | |